گنجینه
کمی زود بود
ولی....
دعایت گرفت مادربزرگ!....
پــــیـــــر شـــــدم...!!

در دنیایی که همه یا گوسفندند یا گرگ
ترجیح می دهم چوپان باشم
همدیگر را بدرید
من نی می زنم!!

تو رفتی و نماندی که ببینی
در سفره هایمان کاسه داغ محبت سرد شده است
و قارچ های غربت تمام زندگیمان را فرا گرفته است
دیگر کسی در تپش باغ ، خدا را نمی بیند که پیغام ماهی ها را برساند!
همه از هم می پرسند : خانه دوست کجاست ؟
نشانی را گم کرده ایم
کاش بودی دل هایمان را با عشق گره می زدی!
زندگی ، دیگر ، تر شدن پی در پی نیست
تا دلت بخواهد زیر باران ، چتر می بینی!
وای! بیا! بیا برایت بگوییم
برای خوردن یک سیب چقدر تنها مانده ایم....

تمام می شوم از تو
نیستی که ببینی
پای دراز شده از گلیم را
چطور قلم کرده
زمانه ...

گمشده ی نسل ما اعتماد است
نه اعتقاد !!!

دوباره سیب بچین حوا ...
من خسته ام ...
بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند ...

من معتقدم هر چه درباره انسان گفته اند فلسفه و شعر است
وآنچه حقیقت دارد جز این نیست که
انسان تنها آزادی است و شرافت و آگاهی
و اینها چیزهایی نیست که بتوان فدا کرد
حتی در راه خدا...
دکتر شریعتی

آنگاه که غرور کسی را له می کنی ،
آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را ویران می کنی ،
آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی ،
آنگاه که بنده ای را نادیده می انگاری ،
آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا صدای خرد شدن غرورش را نشنوی ،
آنگاه که خدا را می بینی و بنده ی خدا را نادیده می گیری ...
می خواهم بدانم ،
دستانت را به سوی کدام آسمان دراز می کنی
تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟
سهراب سپهری

بچه که بودیم بستنیمون رو گاز می ردند قیامت به پا می کردیم !
چه بیهوده بزرگ شدیم ! روحمان را گاز می زنند و می خندیم !

خط زدن بر من ، پایان من نیست
آغاز بی لیاقتی توست...

| Design By : Pichak |
